Set Me Free

۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۱

Good Days Are Coming

یک: من آدم فراموش کاری ام. خیلی فراموش کار. از هر اتفاق یا از هرجای زندگی فقط بخش هاییش یادم میمونه که دقیقا بعدش تو ذهنم مرورش کنم. این بعدش میتونه بازه ش به اندازه ۵ ثانیه کوتاه باشه و بعدش ایونتش به کل از ذهنم پاک شه. ازون به بعد یه اتفاقی تو زندگیم افتاده که من یادم نیستش. نه که سعی کنم بهش فک نکنما. نه! جدا نیستش. حتی اگه بعدش یکی بزنه تو گوشم سعی کنه یاد آوریش کنه قد یه خواب خیلی قدیمی تو ذهنم محوه. این صفت بدیه. خیلی بد.


دو: روزهای بدی ـن. تو هرروزم از یه جایی به بعد یه چیزی میشه؛‌ یه اتفاقی میفته که بقیه ی روز غیر قابل تحمل میشه. واسه همین ته شب همیشه بدم. البته منطقی تر که باشیم احتمالا روزها زیاد بد نیستن. من زیاد حساس شدم. شاید هم نه! آدم های دورم بد شدن. ولی خب بهرحال داره بد میگذره. ولی خب اعتقاد دارم که به زودی خوب میشم و روزهای خوب در راه ـند :)


سه: زندگی ـم این شده که از صبح تا شب برم مثل اسب دانشگاه برم / کار کنم و شب دو قسمت سریال ببینم و بعد بخوابم. راضی ـم از این روند. همون بهتر خارج نشم از این چارچوب و چشمم به چشم آدم ها نیفته از اول.


چهار:‌گوشی بخرم؟!

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۴

Fever

خیلی حرف قابل گفتنی ندارم ولی خب بنظرم باید شدیدترین تب کل عمرم و این حال معنوی یه جایی ثبت شه :))

بله دیگه؛‌ این جانب از دیروز یک تب چهل درجه و یک لرز تمام عیار به همراه سرم با آمپول اضافی را تجربه کرده و هنوز هم زندس :))

بعد قدیما اصن مریضیا فنی تر بود. سرما که میخوردیم تا یه ماه فقط دستمال به دست بودیم. الان تنها علائمی که دارم ساعتی یه سرفه س ولی دارم میمیرم :))


++++++++


مردم خوابشون تعبیر میشه؛ ما هم خوابمون تعبیر میشه. ملت خواب پول و موقعیت و اینا میبینن. بعد ما خواب میبینیم داریم واکسن آنفولانزا میزنیم فرداش به این روز میفتیم. خداییش انصافه؟‌ :))


++++++++


چرا نمره ی هیچی نمیاد؟ چرا تی ای فیزیک جواب میلم رو نمیده؟ چرا الان که من بیکار و علافم کسی کاریم نداره؟ چرا من اینقدر بی قرارم؟ علائم بیماریه؟ :-<


++++++++


هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...

نه که من از این آهنگا گوش کنما. نه! ولی خب این خیلی خوبه :ایکس

۰۷ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۹

Happiest Mel Ever

یه جوری امروز خوشحال شدم؛ یه جوری همه چی خوب بود که حس میکنم هیچوقت هیچ جای دیگه ی زندگیم نمیتونم اینقدر خوشحال بشم. و هیچ وقت از بچگی تو آرزوها و فانتزی هامم این حجم خوشی رو تصور نمیکردم. فهمیدم بهترین دوستایی که میتونستم داشته باشم رو الان دارم. فهمیدم که نمیتونست اینقدر شرایط خوب باشه. خیلی خوبم. خیلی خیلی. عاشقشونم قشنگ:)

تولد ۱۹ سالگیم تا ابد برام بهترین میمونه. خاطرش میمونه که چه روز خوبی بود واسم. چقدر دوست داشتنی ـن آدمای دورم. چقدر دنیا خوبه. و نمیتونه هیچوقت ازین بهتر باشه.


نمیدونم این روز رو باید چطوری ثبت کنم که هیچوقت یادم نره. همیشه حس الان رو داشته باشم. ولی سعی میکنم همیشه یادمه بمونه که یه روزی خوشحال ترین مل دنیا بودم ۸->>

۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۳

Depression

یک : تحقیقات نشون میده من دارم دچار نوعی افسردگی میشم. تحقیقات ترسناکن.


دو: این دو سه روز باعث شد خیلی فکر کنم. خیلی فکر کنم به اینکه دنیا چه شکلیه. تصمیم هام درسته یا نه. فهمیدم که تصمیم های اشتباه دو دسته ن. اونایی که میدونی اشتباهن ولی بازهم دوست داری انجامشون بدی چون تو لحظه توجیح خوبی واسه انجام تصمیم اشتباهت داری و اونایی که تا وقتی که انجامشون ندادی نمیدونی اشتباهن. باید یه بار تستشون کنی. ریسک کنی. در هر حالت اشتباهات جزئی از زندگی آدمن. نباید خیلی رو اعصاب آدم تاثیر منفی بزارن.


سه: من از یک زوایایی خوشبخت ترین آدم دنیام. یه پکیج از بهترین آدم های ممکن رو دارم. بهترین مامان. بهترین بابا. بهترین داداش. بهترین دوستی که میتونم باهاش درددل کنم. بهترین دوستی که به فکرمه. بهترین از کلی افراد. این خوبه. خیلی.


چهار: از اون وقتاییه که باید کلی کمکم کنی. کلی. که اشتباه نکنم. که طاقت بیارم و مرد باشم.

۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۷

complicated

یک: من ساخته نشدم که کاری نداشته باشم. ساخته شدم که هی سرم شلوغ باشه، یه وظیفه ای رو دوشم باشه، بخوام سعی کنم وظیفه رو انجام بدم، هی بهم فشار بیاد، کلی غر بزنم. اگه نباشه شاید دیگه غر نزنم، بیشتر بخوابم، بازی کنم. ولی کمتر خوشحالم. فکت.


دو: آدم خیلی هم دست خودش نیست تصمیم هایی که میگیره، کارایی که میکنه، یعنی هستا ولی معمولا انتخابش یکتا تعیین میشه تو لحظه. بر اثر جو و احساس و ذهنش تو اون لحظه. خیلی نباید آدم خودشو سرزنش کنه واسه چیزایی که اگه زمان برمیگشت و این آدم بازم همون آدم بود اون چیز رو انتخاب میکرد. یکم پیچیدس دیگه.


سه: همه که نباید دکتر مهندس شن، مملکت نونوا هم میخواد :- سخن بزرگان


چهار: دارم آب میشم. روز به روز لاغر و لاغر تر میشم. چرا؟


پنج: دیدین بدترین شد نمره ریاضیم؟ بدترین. بدترین. بدترین.


شیش: چرا آدمو به شک میندازین خب؟ :(


هفت: خسته ام. خسته ی عجیبی ام که دوسش ندارم.

۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۶

Make Others Happy

خب میتونم بگم که بهترین کاری کنه تو یک ساله گذشته میتونستم انجام بدم رو امروز انجام دادم و الان خوشحالترین آدم دنیام و بهترین حس دنیا رو دارم. اونقدر حسش خوبه که میتونم باهاش همه چیزهای ناراحت کننده ای که تو دنیا وجود داره رو فراموش کنم و خودم رو بخاطر همه اشتباهایی که این مدت کردم ببخشم. کار عجیبی نبود. ولی دو نفر از عزیزترینام خوشحال شدن و منم بخاطر اونا خوشحال ترینم :)

اینکه بقیه بخاطر کاری که تو کردی خوشحال شن بهترین حس دنیاست. تراست می :)


+ احساس بزرگ شدن می کنم!


++ اینایی میرن خانه ی سالمندان، بهزیستی، اینجور جاها که خوشحالشون کرده باشن حواسشون هست که آدمایی هستن که "فقط" اونا میتونن خوشحالشون کنن و بهشون نیاز دارن؟ 


++++++++


خیلی وقته نمینویسم. نه که حرفی نباشه. اینقدر هست. و اینقدر من خستم که نصف بیشتر وقتم رو تو ذهنم دارم یه چیزایی شبیه پست میدم و بعد یادم میره .


++++++++


زندگیم این مدت شبیه این سریال هایی شده که تو هر قسمتش اقلا یک قسمت مهم داره. یه اتفاق جدید، یه دغدغه، یه چیز جدید که واسه فردا وجود داره و بیننده رو جلب میکنه که ببینه فردا چی میشه. ولی خب طبق معمول فیلم ها، شخصیت اصلیه سریاله همیشه خسته ترینه. ولی لابد تهش خوب میشه.


++++++++


ُSam Smith - Wrting's on the wall خوشگله 8->

۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۶

Uni

به نسبت اینکه هرکی داره دانشگاه میره میگه که چقدر جو دانشگاه بده و داره بد میگذره و حوصله سر بره و این صحبتا، بنظرم دانشگاه رو دوست دارم. حداقل با همین یه روزی که رفتم و تهران و شریف رو تجربه کردم حس خیلی خیلی خوبی دارم.

حتی اینقدر جفتشونو دوست دارم که نمیدونم کدوم رو بیشتر دوست دارم.

بهرحال امیدوارم زودتر هرچی صلاحه اتفاق بیفته :)


++++


یه روزی میرسه که یاد میگیرم برای مشکلام گریه نکنم. حلشون کنم.


++++


از هر دستی بدی از همون دست می‌گیری. فکت.

۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۲

Rules

آدم گاهی باید برای بدست آوردن یه چیز از چیزهای دیگش بگذره؛ مثل اینکه برای بدست آوردن موفقیت باید از شادی لحظه ای گذشت. یا برای رسیدن به قدرت باید از شرافت گذشت. یا برای منطقی عمل کردن باید از احساس گذشت. یا برای محبوبیت باید از خود گذشت یا یه سری ازین چیزها.

همه چی رو نمیشه باهم داشت. این یه قانونه.


++++++++


بلاتکلیفی رو دوست ندارم ؛ کلافم میکنه.


++++++++


هیچ هیجان و دلیلی برای دانشگاه رفتن ندارم. هیچی.


++++++++


دوشنبه که داشتم دپ ترین روز عمرم رو میگذروندم حس میکردم به قدری امروز غصه خوردم که تا یه ماه دیگه بخوام هرروزمو به شادی بگذرونم. ولی از دوشنبه تا حالا هرروزش داره بد میگذره.


+ هفته ای که تموم نمیشه. امروز باید یک شنبه ی دیگه می‌بود.

۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۸

Gone

صبح زود پا میشه. مثل هر روز غذاش رو میزاره رو گاز. بعدش میره مثل هرروز گل ها رو آب بده. ولی دیگه نمیتونه مثل هرروز برگرده خونه.


Rest in peace GrandFather

:)

۲۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۳

Lost

یه شهر داشتم تو سیمزم. با پنج نسل مفید خانواده که ریششونو خودم ساخته بودم. بعد اینا چهار تا بچه داشتن. سه تا دختر یه پسر. بعد به جز اون یه دخترشون که تو نوجوانی مرد، بقیشون نفری دو سه تا بچه داشتن. بعد اینا هی بچه هاشون بزرگ شدن ازدواج کردن بچه دار شدن. تا اینکه بعد پنج نسل همه شدن از این خانواده. کلی احساس تعلق داشتم بهشون. یهو امروز وسط سیوینگ لپ تاپم خاموش شد،  شهرم دیگه لود نمیشه :-< خیلی غیر منطقیه ولی دلم کلی سوخت :-<


++++++++


کوییزآپ رو دوست دارم :دی مثلا فک کن شیمی شاخترین علومم باشه :-"


++++++++


داداشم یه دونس. همیشه میتونه خوبم کنه :)


++++++++


امیدوارم هی همه چی واسم روز به روز بهتر شه. منم بتونم عید آدم رانندگی کنم. با دیدن یه ماشین وسط دور زدن استرس نگیرم :))

البته بعد دو جلسه رانندگی توقعم از خودم زیاده فک کنم :دی من تا حالا ماشین سوار نشده :دی


++++++++


این اتفاقیه یهو همه باهم هستن بعد یهو همه باهم نیستن؟ :)) 


++++++++


باید جلوش رو بگیرم زودتر.