Set Me Free

۱۴ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۳

Birth day night

خب میخوام بعد مدت‌ها بیام و پست شب تولد بذارم :))


امسال غریبانه ترین شب تولد رو در چند سال اخیر رو دارم. در چندین سال اخیر همواره از چندین ساعت مونده به ۱۲ از شمارش معکوس و استتوس و تبریک و گیگیلی کردن و اینا همه ی دوستام دریغ نمیکردن که من خوشحال بشم ولی خب امسال اینکه بزرگتر شدم شاید و دوستام فاز اذیت یا سورپرایز گرفتن که بهم توجه نمیکنن و هرکدوممون بیشتر رفتیم دنبال بدبختیام و اینکه ابله‌ها تلگرام رو فیلتر کردن و نمیتونم زیاد و راحت با دوستام حرف بزنمم مزید بر علت این تنهایی شده. خلاصه‌ش که شب تولد غریبیه. حداقل از اون تایمی که رفتم سمپادیا (احتمالا تولد ۱۵-۱۶ سالگیم) تولد نداشتن تو دنیای مجازی یه عادت و انتظار خوبی شده بود.

خلاصه اگه علتش فیلترینگ و شلوغی و اینا باشه من ازینکه شادی یه سال یه بارم رو از دست دادم ازتون نمیگذرم =)


خب اینا غر‌های لحظه‌ای بود که احتمالا بعدا مهم نباشن. یه سری چیزها از توصیف شرایط لحظه‌م میگم شاید چند سال دیگه برام جالب بود که شب تولد ۲۱ سالگیم دنیا چه شکلی بود :)


۲ ساله که کافه بازارم. ۲ سال و یه ماه و خورده ای. همیشه تو بخش محتوای اتوماتیک بودم و طی یه حرکت انقلابی و  یهویی دارم ریسک تغییر تیم رو میپذیرم و از چند روز دیگه میرم تیم چین اکشن. حس میکنم چالشایی داره که دوست دارم بپذیرمشون و حتی شاید سختی اینکه تیم بزرگتر و جدی تره. امیدوارم تجربه ی خوبی باشه و طی این قضیه بزرگتر شم و نخورم زمین.


سال سوم کارشناسیمم. هنوز نمیدونم میخوام اپلای کنم یا نه. یعنی لحظه‌هایی هست که میگم خببب اپلای میکنم پس. ولی اینقدر متزلزله این تصمیمه که با یه فوت نظرم عوض میشه. تصمیم مهم و بزرگیه که احتمالا سال دیگه این موقع گرفته باشمش ولی خب هنوز رو هوام.


دوست دارم تابستون اینترنشیپ برم. فکر میکنم تجربه خوبیه. کم و بیش دارم سعیم رو میکنم تا ببینیم چی میشه.


+ مهسامون :ایکس

۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۰

Friends

تاحالا شده عاشق "فرد" نباشین و عاشق یه "جمع"ى باشین؟

خب من واقعا عاشق این جمعم. پیش اینا خودمم، ملیکاى واقعى م. میگم، میخندم، خوشحالم. ته دلم تک تک شونو با تک تک صفاتشون دوست دارم، یه شکل ثابت نیستن، و همه شکلى ن و تو همه شکلشون قشنگن. دیالوگ ها، مسخره بازى ها، خنده ها، تیکه ها. فکر میکنم بهترین نقطه زندگیمه أین روزهایى که اینا هستن و شادیم. وقتایى که فک میکنم شاید یکى دو سال دیگه دنیا یه شکلى بشه که نصف اینا تو دورترین نقطه دنیا بم باشن قلبم وایمیسته.

میام اگه وقت کردم ابن پست رو کامل میکنم...

۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۸

‌Bored

خب با این‌که حرف خاصی ندارم یا اتفاق خاصی ندارم و زندگیم به نرمال ترین شکل ممکن پیش میره دلم حرف زدن خواست :))‌ همشم تقصیر آهنگامه. نمیدونم چه ربطی داره ولی وقتی آهنگ فارسی‌‌ و قری گوش میدم علاوه بر اینکه حس رقص در من به وجود میاد حس حرف زدن هم پدید میاد :))‌ عجیبه البته :-"


خب فردا همه میانترم فیزیک ۲ دارن من ندارم، همونطور که از این قضیه خوشحالم که میتونم بهشون فخر بفروشم که ترم پیش در سخت ترین شرایط فیزیکمو با بدترین نمره پاس کردم ولی ناراحتم هستم که حوصله‌م سر رفته :))‌ خیلی خرین که همتون باهم نیستین :)))


البته اونقدرم بد نیست که تنهام و حوصله‌م سر رفته. امروز زود از شرکت اومدم و ساعت‌ها خوابیدم و بسیار های و با انرژی دقایقی پیش نیشابور رو روی سرور جدیدش برای بار هزارم بالا اوردم. از مزایای کارم و کلا فک کنم کارهای برنامه نویسی اینه که میتونی تو اون لحظه ای که کلی خسته ای بری بگیری بخوابی و این وقت شب که خیلی پر نشاط و حوصله سر رفته ای لپ‌تاپتو برداری اس‌اس‌اچ کنی سرورتو کانفیگ کنی :))‌ باریکلا. آیم هپی وید مای جاب :)


دقت کردین تاحالا از کارم تو وبلاگم نگفته بودم؟ همش از خانواده و دانشگاه و دوستام و اینا گفتم. ولی هیچ وقت نگفتم چقدر خوشحالم با کارم :))‌ البته تو اون پستی که برای عید پارسال گذاشته بودم گوگل به زبان سلیس انگلیسی برگردوندش اشاره‌ای کرده بودم ولی قابل فهم نیست :)) خلاصه که راضی‌م. فک کنم واسه این روزها هم دلم تنگ شه و با خاطره خوش یاد کنم ازشون.


خب الان که رفت سراغ این آهنگ سیروان که میگه این روزا یه قاب عکس خالی ام، یاد ماشین امیررضا افتادم :)) وقتایی که میرسونتم دانشگاه یا شرکت سر آهنگایی که جفتمون دوست داریم و اینم جزوشونه صدای آهنگ رو تا ته زیاد میکنیم باهاش میخونیم :)) جزو جذاب ترین قسمت‌های زندگیه. باریکلا /:دی\


خب من فک کنم اومده بودم که غر بزنم ولی خب بنظر حالم خوبه و راضی‌م از زندگی. بمونه همینطوری. با تشکر.


+ خیلی سخته بفهمی خونه‌ت روی آبه ؟!

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۳

what's going on

دنیا خیلی عجیب و کثیفه :)) اینو هممون یکم میدونیم ولی ترجیح میدیم خوش‌بین باشیم و خوشحال زندگی کنیم و به این توجه نکنیم که تو دنیا آدم‌های بدی هستن و با آدم‌های خوب اطرافمون خوشحال باشیم، ولی وقتی میبینیم آدم‌های بدی که هممون میدونیم خیلی هم ازمون دور نیستن دنیا ترسناک میشه. من واقعا کم کم دارم با کمال وجودم حس میکنم که من یه بچه‌ی گوگولی و معصومم که تو دنیای هیولاها زندگی میکنم :))

من خیلی کوچولو ام. این تو لحظه لحظه ی سال جدید بهم هی به نحوه‌های مختلف نشون داده شده و الان اعتراف میکنم که فهمیدمش. ولی خب. چیکار باید بکنم؟ به بازی و بچه بودن و خوشحال بودنم کنار آدم‌های خوب اطرافم ادامه بدم یا بزرگ شم؟ دنیای ترسناک آدم بزرگ‌ها؟ چی خوبه الان؟ کی فکر میکرد ۲۰ سالگی وقت چنین دغدغه‌هایی باشه؟ جالبه که اخیرا اتفاقات دنیا دارن تلاش میکنن که من به خودم بیام. اگرچه خیلی وقت بود دنیا به حال خودم ولم کرده بود،‌ ولی تازگی‌ها همش داره پیام اخلاقی بهم میده. با تشکر.


+++++++++++

غر بسه. بیاین یکم واستون تعریف کنم که شمال چقدر خوش گذشت. چقدر فوق‌العاده‌ست بودن باهاشون. راستشو بخواین برای تقریبا اولین بار پشیمونم از لحظه‌هایی که خوابیدم. حیف نبود؟ این همه تفریح، این همه آدم دوست داشتنی. یه فضای عالی که حتی منم دوست داشتم بپرم وسطش بدو ام برم تو درخت :))) چقدر خوبن که هستن آدم‌هایی که اینقدر بزرگن که حتی وقتی داره بهشون سخت میگذره با عشق و از ته دل و بی منت مهربونن. من هیچ وقت دلم اینقدر بزرگ نخواهد بود. همیشه واسه داشتن چنین خانواده ای از خدا مچکر خواهم بود و بنظرم جزو بهترین نعمت‌هاست. مرسی که هستن. بمونن همیشه.


+++++++++++


روز عجیبی بود. آدم‌های عجیب، کانورسیشن‌های عجیب. چه خبره؟ :)))

۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۳

EndOf95

یه هدفى از چند روز قبل داشتم که روزهاى آخر ٩٥ + روزهاى اول ٩٦ رو یه جایى ثبت کنم، چون احتمالا حال و هواشون اونقدر خاص و جالب هست که خوندنشون چه واسه بقیه چه واسه بعدا خودم جالب باشه. ولى خب از اونجایى که حال ندارم نه تنها پریروز پر کارم رو و نه تنها دیروز که اولین روز سفرم بود رو بلکه امروز هم که خروار ها راه رفتیم رو هم حال ندارم تعریف کنم، و صرفا به چند تا تیکه ى کوتاه اشاره میکنم.


+ تو مسافرت ها خیلى خوشحال تریم، اگه همیشه فارق از همه ى کارها اینقدر خوشحال باشیم زندگیمون چندین برابر بیشتر خوش میگذره.


+ اگه بخوام غر بزنم میتونم اشاره کنم به اینکه همش بارون میاد، منم کتونى پوشیدم که زیاد راه میریم راحت باشم ولى نفوذ آب به کتونیم بسیار بالاست و امروز بعد از نصف راه فهمیدم آب به وجود کفشم نفوذ کرده و جورابم خیس شده و یک وضع نا به سامانى بود، شاید فکر کنین اونقدر امکانات بود که میتونستم در لحظه کفش یا جورابم رو عوض کنم ولى تا ٢ ساعت بعدش قریب به شونصد تا مغازه دیدیم که یکیشونم جوراب نداشت و به نظرم این آمار کشنده ست واسه یه کشور بارونى =)) جوراب خیلى مهمه بچه ها، قدر کشورمونو بدونیم که تو مترو هاش همیشه دارن جوراب میفروشن. بنظرم حق ماست که کشور توریستى باشیم نه اینا.


+ اینکه برداشتم کاغذ و خودکار و اتود اوردم که تو اوقات فراغتم مشق الگوریتم بنویسم خجستگیه منو نشون میدن =)) وگرنه من تو اوج بیکارى تو خونه هم مشق نمینویسم چه برسه اینجا =))


+ کاش مغز آدمها یه سیستم پیشرفته داشت که خودش تشخیص میداد چیو کجا بگه، چیو نگه، چیو بگه، یه سرى تسک هم بگیره که مثلا مردى هم فلان چیز یا شبیهشو به فلانى نگو و اینها هم یادش نره. قاعدتا ما هم باید همچین مغزى داشته باشیم و دنیا با نظرم و ترتیب تر باشه ولى متاسفانه نیستیم :-<

 

+ " میگیم، یه خیابون هست هیشکى توش نمیره، تو هم نرو، ولى خیابون بعدیش اولش یه ون وایساده منتظر تو یه آقایى اشاره میکنه میگه بیا اینجا ولى تو بازم نرو ولى بهش بگو کویر کوى؟ =)) "


+ تازه سر صحبتم باز شده بود که خوابم گرفت. تا درودى دیگر بدرود=))

۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۱

Heart's brain

بعضی وقت‌ها هم آدم عقل دلش نمیرسه :))


+ تقصیر یاهو مسنجره که جمع شد آدم نمیدونه استتوس هاشو کجا تخلیه کنه :))


+ فیزیک میفتم!


+ Noptile si diminetile senine

Au gust zilele cand sunt cu tine

Ca-s amare, ca sunt dulci noi suntem bine

Au gust zilele cand sunt cu tine




۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۰:۳۷

Need a birth day

یه احساسى شبیه به این دارم که دوست دارم امشب تولدم باشه :))


#لوس_شدن_لحظه_اى :))

۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۲۶

94

So too long to say too much, but I got so tired and lazy 

posting that the Krdnshvn type nigga, but Well, now that you're waiting for dad to buy it and end years of not talking and there really is a good opportunity to say :) )


++++++


94 Ngash Nknyna like this. It was an important year. It happened to me in my life was impressive. Things that are a year or even the first two years of my life I was waiting for something Byftn; all of them before you got for me this year. Last year this time I was little but now I Melika Melika schoolboy's a Shaghlm student. I think its very important changes. Of course, every year the last three years I felt that I had a lot of change and impact, to the extent that I fear my life changes you budget and I spent many years with a series of events and change the future without facing a sham. I do some interesting things are that I can be Mntzrshvn?


And being happy, I'm happy and I think a lot of you, I am happy minutes this year. And that God is so good to me. That's another big thing not to want to have and not have. Why now, at least. That's just hope the people who really, really like, feeling like he Darmm conditions. I just keep myself going conditions. I'm usually happy with the situation, but I do not want anything more but I'm satisfied and I think these traits together :))

Summary Morsi God :)


++++++


94 years after the end of days "eating like a dog and walks to death," naming it :))

That we only eat one or two weeks. Juan went twice in recent weeks, twice Chlvgvsht SHISHLIK and once ate so much meat I ate so much that I wanna go vegetarian sham :)))

In terms of walking that nothing :))

Juan GHOLHAK campus yesterday to today walked out of the oil the law :)) Who would believe you? :>


++++++


Idi was pretty Company. Today we pack all together help create a sense of art exhibitions and workshops and these are my sunshine. IP Likes platter sense:]


+++++++


Nini is loading ...: xxx


+++++++


When posting songs made was comfortably numb. Can you imagine reading to sense when you're making more :))

happy New Year to you too :))

Come along and be good ;;; 95)


انصافا من فارسی تایپ کردم خود گوگل انگلیسیش کرد قابل برگشتم نبود :)))) من خودم نخوندم انگلیسی شو شما هم نخونید :)) صرفا دلم نیمد پاکش کنم :))


۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۱

Good Days Are Coming

یک: من آدم فراموش کاری ام. خیلی فراموش کار. از هر اتفاق یا از هرجای زندگی فقط بخش هاییش یادم میمونه که دقیقا بعدش تو ذهنم مرورش کنم. این بعدش میتونه بازه ش به اندازه ۵ ثانیه کوتاه باشه و بعدش ایونتش به کل از ذهنم پاک شه. ازون به بعد یه اتفاقی تو زندگیم افتاده که من یادم نیستش. نه که سعی کنم بهش فک نکنما. نه! جدا نیستش. حتی اگه بعدش یکی بزنه تو گوشم سعی کنه یاد آوریش کنه قد یه خواب خیلی قدیمی تو ذهنم محوه. این صفت بدیه. خیلی بد.


دو: روزهای بدی ـن. تو هرروزم از یه جایی به بعد یه چیزی میشه؛‌ یه اتفاقی میفته که بقیه ی روز غیر قابل تحمل میشه. واسه همین ته شب همیشه بدم. البته منطقی تر که باشیم احتمالا روزها زیاد بد نیستن. من زیاد حساس شدم. شاید هم نه! آدم های دورم بد شدن. ولی خب بهرحال داره بد میگذره. ولی خب اعتقاد دارم که به زودی خوب میشم و روزهای خوب در راه ـند :)


سه: زندگی ـم این شده که از صبح تا شب برم مثل اسب دانشگاه برم / کار کنم و شب دو قسمت سریال ببینم و بعد بخوابم. راضی ـم از این روند. همون بهتر خارج نشم از این چارچوب و چشمم به چشم آدم ها نیفته از اول.


چهار:‌گوشی بخرم؟!

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۴

Fever

خیلی حرف قابل گفتنی ندارم ولی خب بنظرم باید شدیدترین تب کل عمرم و این حال معنوی یه جایی ثبت شه :))

بله دیگه؛‌ این جانب از دیروز یک تب چهل درجه و یک لرز تمام عیار به همراه سرم با آمپول اضافی را تجربه کرده و هنوز هم زندس :))

بعد قدیما اصن مریضیا فنی تر بود. سرما که میخوردیم تا یه ماه فقط دستمال به دست بودیم. الان تنها علائمی که دارم ساعتی یه سرفه س ولی دارم میمیرم :))


++++++++


مردم خوابشون تعبیر میشه؛ ما هم خوابمون تعبیر میشه. ملت خواب پول و موقعیت و اینا میبینن. بعد ما خواب میبینیم داریم واکسن آنفولانزا میزنیم فرداش به این روز میفتیم. خداییش انصافه؟‌ :))


++++++++


چرا نمره ی هیچی نمیاد؟ چرا تی ای فیزیک جواب میلم رو نمیده؟ چرا الان که من بیکار و علافم کسی کاریم نداره؟ چرا من اینقدر بی قرارم؟ علائم بیماریه؟ :-<


++++++++


هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...

نه که من از این آهنگا گوش کنما. نه! ولی خب این خیلی خوبه :ایکس